ج
ج
امکانات و ابزارها


آرشیو

وبلاگ ما را به زبان دلخواه خود ببینید
جستجو کنید


در وبلاگ
در كل اينترنت



آمار
نظر سنجی
پایگاه ها
پیوندهای روزانه



موضوعات وبلاگ
مشخصات وبلاگ

مدير وبلاگ :  طراح قالب :
 
قالب سازی آنلاین

 آدرسهای دیگراین وبلاگ:
 
http://http://bsm.zim.ir/  
http:// BSSM.SUB.IR /  http:// bssm.orq.ir/ Powered by
bsm.ibsblog.ir

لوگودونی

پشتيباني
صبح روز سوم

فریدون مولایی دوران سربازی خود را در لشکر 77 پیروز خراسان (ثامن الائمه(ع)) گذرانده است. او هنگام جنگ کردستان به آن جا منتقل و با هجوم دشمن بعثی به خاک میهنمان، عازم جبهه های جنوب می شود، و در منطقه ابوغریب به اسارت دشمن در می آید.
مولایی خاطرات زیادی از دوران دفاع مقدس دارد. هم خوب خاطره تعریف می کند و هم خوب می نویسد !و اکنون مشغول کار نجاری است. از مولایی خواستیم خاطرات خود را برایمان بنویسد و این گوشه ای از انبوه خاطرات جانباز آزاده فریدون مولایی است.
***
وقتی گفتین خاطرات خودتان را بیان کنین چون داره به فراموشی سپرده می شه رفتم تو فکر؛ راست می گفتی، انگار تمام خاطرات تلخ و شیرین اون زمان را داریم از یاد می بریم. برای چند لحظه رفتم تو حال وهوای اردوگاه «رمادیه»، «کمپ تکریت» به یاد اون کسانی که زیر شکنجه و ضرب و شتم جون دادن و جسم نحیف و ضعیفشان را غریبانه به خاک سپردیم. به یاد اون کسانی که در اثر ضربه های کابل و چماق معلول شدن، به یاد بچه هایی که بعد از آزادی بعضی هاشون تحصیل کردن و تا دکترا رسیدن و بچه هایی که با چندرغاز مستمری و بعضاً با گرفتن وام در کارگاهی کوچک یا زمین کشاروزی و ... برای امرار معاش خود عاشقانه کار می کنن. هر چند با رنج و زحمت بسیار و...
پس می نویسم تا شرمنده هم رزمهایم نباشم. می نویسم تا ادای دین کرده باشم به اسرایی که زیر شکنجه های سخت به شهادت رسیدند.


[ تگ ها : خاطرات ]
+
یا حسین(ع) گویان تا دروازه بهشت

چند ماه از جنگ گذشته بود محل مأموریت ما شهر آبادان بود، آن روزها من به عنوان پرستار در بیمارستان شهرک نفت دل به خدمت سپرده بودم. روزگار سختی بود، یعنی دشمن با تمام نیرو و توانش تلاش می کرد که مقاومت آبادان را بشکند و برای خود جشن فتح و پیروزی بگیرد. اما با ابزار و ادوات نظامی اش زمینگیر شده بود. آبادان به همت مردانی که به فرمان امام(ره) لبیک گفته بود مثل سرو بلندی ایستاده بود.
به یاد دارم وقتی که خرمشهر اشغال شد کار در آبادان سخت تر شد، دشمن جسور شده بود. پاتکهای پی در پی می زد پاتکها و حمله ها بر سر سختی و ایستادگی ما می افزود، اما بی تلفات هم نبود.
مصیبت ما زمانی بود که مجروح می آوردند اما دستمان از دارو و ابزار جراحی کوتاه بود.
خیلی سخت بود، وقتی می دیدی مجروحی را آورده اند و او جلوی چشمان تو بال بال می زند و جان می دهد، و از دست تو کاری برنمی آید آن وقت بود که صدبار می مردی و زنده می شدی. بگذار یک خاطره از خاطره هایی که روی دلم اثر گذاشته، برای شما بازگو کنم؛ شاید عمق لحظه های مصیبت ما را درک کنید و عرفان آن لحظه ها را دریابید.
اوایل دی ماه سال 1359 بود. دشمن پاتک سنگینی زد - مجروحان زیادی را آوردند. بیمارستان شرکت نفت پر از مجروح بود که نحوه رسیدگی به هر یک از آنها یک خاطره است. یکی از مجروحان شانزده سال بیشتر نداشت (از مشهد آمده بود) ترکش تمام پشتش را دریده بود و شاید باورتان نشود که از شکافی که در پشتش ایجاد شده بود، تپش قلبش رؤیت می شد. او را بردیم اتاق عمل. تیم پزشکی تمام همت خود را به کار گرفتند که او را نجات دهد، اما امکانات لازم در اختیارمان نبود. بیمار هم به علت خونریزی زیاد در حالت نیمه بیهوشی به سر می برد و در همان حال داشت عشقش را فریاد می کرد؛ یعنی روی لبش ورد یا حسین یا حسین(ع) نشسته بود. ما اشک می ریختیم و صفا و پاکی اش را تحسین می کردیم، ما می خواستیم با تمام نداشته های خود معجزه کنیم و هر طور هست او را نجات دهیم، چندین بار در طول عمل، قلبش از تپش ایستاد و دکترها آن را به کار انداخته و به مقاومت واداشتند، ولی افسوس که با همه تلاشها و فداکاریهایی که صورت گرفت، کبوتر روح آن مجروح تا بام افلاک پر کشید و تن خاکی و جسم ترکش خورده اش بر خاک ماند و قشنگ ترین تابلو که نمادی از عشق و عاشقی بود، روی صورتش نشست. انگار داشت پرواز فرشته ها را می دید و می خندید. در حالی که داشتیم او را از اتاق عمل بیرون می بردیم تا به سردخانه انتقالش دهیم، جوانی را دیدیم که جلوی در اتاق عمل ایستاده و در انتظار بود که بداند آیا عمل دوستش رضایت بخش بوده است یا خیر؛ ما نمی دانستیم چگونه به او بگوئیم که دوستش پرکشیده و آسمانی شده است، اما انگار خودش می دانست که رفیق همراهش شهید شده. گفتم شاید از زخم عمیق او به چنین نتیجه ای رسیده است، اما فهمیدیم که مطلب چیز دیگری است؛ او می گفت: دیشت که تقسیم شدیم، دوستم به من گفت: فردا روز رقص در خون است و من شهید می شوم و با لبخندم روح به پرواز درآمده ام را بدرقه می کنم!
ما شهید را به سردخانه انتقال دادیم تا در موقع مناسب او را غسل دهند و کفن کنند و به شهر و دیارش (مشهد) بفرستند. اما در سردخانه وقتی جسم پاکش را بلند کردیم تا درون صندوق سردخانه بگذاریم، دیدیم که خون شهید که در سراسر برانکارد پخش و لخته شده بود، به حالتی خاص شکل گرفته است و واژه ای مقدس جلوه گری می کرد! انگار خداوند خطاطی را مأمور کرده بود که به زیباترین شکل بنویسد «ا... اکبر» و ما با دیدن آن خون که به شکل «ا... اکبر» درآمده بود، ناخواسته چندین بار و به صورت بلند آن را تکرار کردیم و افراد زیادی آمدند و دیدند و اشک ریختند. این صحنه روی قلب ما یک اثر زمانی گذاشت و آن را نماد پاکی و معنویت شهید تلقی کردیم و احساس کردیم که خدا در ذره ذره وجود شهید حضور دارد و آرزو کردیم ای کاش ما هم مرگی داشته باشیم که بزرگی خدا در آن معنی شود و نام حسین، فاطمه(س) ورد زبانمان باشد.
* محمد صادقی سرایانی / به نقل از خانم کبری نریمانی از تهران


[ تگ ها : خاطرات ]
+
هوای تنگه چزابه دارم...

قلم امشب دوباره شعله پوش است
که از جام شقایق جرعه نوش است
دلم امشب هوایی گشته انگار
به فصل عاشقی برگشته انگار
من ازسجاده خون می نویسم
من از «اروند» و «مجنون» می نویسم
درون چشم خود خونابه دارم
هوای «تنگه چزابه» دارم
«دو کوهه»، «فاو»، «مهران» و «دوعیجی»
غرور دشت صد کارون بسیجی
«شلمچه» گفتم آتش یادم آمد
کمان در دست آرش یادم آمد
گواه وعده فتح المبین است
«شلمچه» بهترین جای زمین است
یقین سکوی پرواز است اینجا
دری سوی خدا باز است اینجا
سرخورشید بر زانوی خاک است
کتاب عشق تنها یک پلاک است
هنوز اینجا پر از شب زنده داری است
تمام عشق در این خاک جاری است
و اینجا خاک دل را می شناسد
نگاه مشتعل را می شناسد
نفس یعنی خدا را بوکشیدن
به یاد شیعه گی ها «هو» کشیدن
دل اینجا سبز از باران عشق است
هنوز اینجا کمیلستان عشق است
زمانی این طرفها کربلا بود
تمام دستها طاق دعا بود
دل و سجاده چون همزاد با هم
گلوله، آتش و فریاد با هم
چه شد قرآن جیبی، چفیه، سنگر؟
چه شد آن لاله های سرخ بی سر؟
مبادا عاشقی را واگذاریم
به روی قاصدکها پا گذاریم
مبادا سینه سرخان را نبینیم
کویری مانده، باران را نبینیم
هنوز اینجا پراز شب زنده داری است
تمام عشق در این خاک جاری است

  


[ تگ ها : شعر مقاومت ]
+
در دل سنگر با خود سخن می گویم

از دست نوشته های شهید سید حسین علم الهدی

راستی چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم.
آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی ام. باشد تا این دل پرهیجان و پرطپش را آرامش دهد و بعد با آن برای خود توشه بسازم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.آیات جهاد را، شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل، صالح.... همه را پیدا کنم و سنگرم کلاس درسم باشد.و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم گردد سنگرم قبله دومم گردد. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند.در دل سنگر، خدا سخن می گوید.
خدایا! ای نزدیک ترین مونس به دوستانت. خدایا اگر من در دل سنگرم؛ تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری، تنهایی چیست؟
* زمان عاشورا
این خانه کوچک، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است و فریاد است، غوغاست.صدای پرمحبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور...
بغض گلویم را گرفته قطرات اشکم هدیه تان باد.
تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است.
خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان.
در این چند روز با خاک انس گرفتم. بوی خاک گرفته ام، رنگ خاک گرفته ام، حال می فهمم که چرا پیامبر(ص) علی بن ابیطالب(ع) را ابوتراب نامید. حال می فهمم که علی بن ابیطالب(ع) که می فرماید سجده های نماز وحرکت اول خم شدن به روی مهر این معنا را می دهد که خاک بوده ایم.حرکت دوم این معنی را دارد که از خاک برخاسته ایم، متولد شدیم.حرکت سوم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک باز می گردیم، مرگ.
و حرکت چهارم برخاستن به این معنی است که دوباره زنده می شویم - حیات قیامت.اما در این سنگر همیشه در کنار خاکیم، خاک پناهگاهمان است.روزها صدای رگبار و خمپاره گوش ها را کر می کند و شبها سکوت صدای تک تیرها صدای حرکت آب و ناگهان سکوت شب با فریاد ا... اکبر برادران شبیخون شکسته می شود.در این خانه کوچک که انتخاب کرده ام روزها، لحظات به گونه ای می گذرد و شب ها بگونه ای دیگر. روزها با خود در تنهایی سخن می گویم و با دوستانم در جمع، در نماز جماعت، در لحظاتی که اسلحه را بر دوش دارم به فکر شمشیر علی بن ابیطالب(ع)، ذوالفقار می افتم، به فکر اسلحه ابوذر می افتم و دست پرتوان او.
خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک گردان. امام امت هم به تازگی برای پاسداران سخن گفته اما چه سخنانی، با این حرفهای امام شرم دارم که حتی در اندیشه ام خود را پاسدار تصور کنم.
* عمق غربت و اوج عزت
من در سنگر هستم در این خانه محقر در این خانه فریاد و سکوت. فریاد عشق و سکوت تنهایی. در این خانه سرد و گرم. سردی زمستان و گرمای خون. در این خانه ساکن و پرجوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت ، خانه نمناک و شیرین نم آب باران و طعم شیرینی و لذت شهادت ، خانه بی شکل و زیبا بی شکلی ساختمان و زیبایی ایمان. خانه کوچک و با عظمت کوچکی قبر و عظمت آسمان.
امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهی ،شب چه باشکوه است. من به یاد انس علی بن ابیطالب(ع) با تاریکی شب و تنهایی او می افتم او با این آسمان پرستاره سخن می گفت. سر در چاه نخلستان می کرد و می گریست.راستی فاصله اش با من زیاد نیست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کیلومتر است.
خدایا این سرزمین پاک در دست این ناپاکان است. در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی(ع) برمی خاست به نخلستان می رفت. فاطمه(س) وضو می گرفت، پیامبر(ص) به مسجد می رفت حسن و حسین(ع) به عبادت می پرداختند. در این دل شب ابوذر برمی خیزد نماز شب می خواند، سلمان برمی خیزد قرآن می خواند، صدای او را می شنوی؟
و این یاران در درگاه هیچ سخنی ندارند جزآنکه می گویند
و ما کان قولهم الا ان قالوا
1 - ربنا اغفرلنا ذنوبنا
2 - و اسرافنا فی امرنا
3 - و ثبت اقدامنا
4 - وانصرنا علی القوم الکافرین
بلال - ابوذر - صهیب - کمیل - مالک اشتر - مصعب و.....
اینان یاران پیامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پیروز شدند،خدایا مرا به آنان نزدیک کن. علی(ع) در نهج البلاغه در وصف آنان سخن می گوید. خدایا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.


[ تگ ها : خاطرات ]
+
دغدغه شهدا، حفظ اصل ولایت فقیه بود

یادی از حماسه هویزه و شهدای بزرگوارش در گفتگو با حجة الاسلام دکتر سید حمید علم الهدی؛

دکتر سید حمید علم الهدی برادر شهید سید حسین علم الهدی از شهدای بنام حماسه هویزه است. حماسه ای که مبدأ تازه ای در اولین روزهای دفاع مقدس در راه دفاع از آب و خاک میهن اسلامی مان گشود و به دشمن بعثی این واقعیت را تفهیم کرد که با یک حریف ضعیف و دست و پا بسته مواجه نیست.
به بهانه 16 دی ماه، سالگرد شهادت شهدای این حماسه بزرگ، با دکتر علم الهدی که خود از همرزمان شهید سید حسین بوده است درباره این حماسه و خصوصیات اخلاقی شهید عارف و بزرگوار سید حسین علم الهدی به گفتگو پرداخته ایم.

*یک معرفی کوتاه از خودتان؟
**من سید حمید علم الهدی برادر شهید علم الهدی استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم.
*شما طب خواندید؟
**نخیر! استاد گروه معارف هستم.
*از خودتان و برادر شهیدتان سید حسین بگویید؟
**سید حسین دانشجوی رشته تاریخ در مشهد بود و من در رشته دندان پزشکی تحصیل می کردم. بعد از دیدار با حضرت امام(ره) با سید حسین صحبت می کردیم گفتیم چکار کنیم، جنگ است؟ حسین گفت ان شاءا... جنگ تمام می شود اما ما برای انقلاب به نیروهای فرهنگی بیشتر نیاز خواهیم داشت بیا هر دو به حوزه برویم و آن جا ادامه تحصیل دهیم. حسین گفت تو برو قم ثبت نام کن و من هم عشایر را به اهواز می برم، عملیات که انجام شد من هم می آیم و ثبت نام می کنم و هر دو در قم تحصیل می کنیم تا در جبهه فرهنگی به انقلاب خدمت کنیم که دیگر رفت و شهید شد و من در قم به تحصیلاتم ادامه دادم.


[ تگ ها : مقاله ، هویت ملی ]
+
مادر شهید علم الهدی در محضر امام خمینی(ره)

مادر حسین که روزهای اول تنها برای به دست آوردن جسد گلگون کفن حسین بی تابی می کرد، با یاد آوری مادران صدر اسلام گفت: همانطور که مادر یکی از مجاهدین صدر اسلام وقتی دشمن کافر سربریده فرزندش را به سوی مادر پرتاب می کند می گوید: من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی گیرم و چون امام فرموده است جوانان ما مانند جوانان صدر اسلام هستند، من نیز مانند مادران صدر اسلام جسد مطهر فرزندم را هم به خدا هدیه می دهم.
مادر شهید حسین می گوید:تنها از خدا می خواهم که این قربانی شهید را بپذیرد و قطره قطره خون پاک حسین سبب افزایش عمر امام عزیز و پیروزی انقلاب اسلامی گردد و اگر امام فرمان دهندمن و همه فرزندانم به جبهه می رویم تا ضربه ای حتی به اندازه پرتاب یک سنگ به کفار بزنیم و از اسلام دفاع کنیم.
حضرت امام! من به همراه مادر همه شهدا تصمیم گرفته ایم که اگر اجازه فرمایید ما هم به جبهه برویم و حداقل یک سنگی به قلب دشمن کافر که حتی اجساد عزیزانمان را به ما ندادند پرتاب کنیم و ما هم مانند فرزندانمان شهید شویم. امام فرمودند که نه، همین که شما چنین فرزندانی دارید، این بالاترین اجر است، شما باید صبر کنید و دعا کنید برای پیروزی اسلام.
مادر حسین گفتند : حضرت امام ، حسین امسال قرار بود از طرف سپاه به مکه مشرف گردد. امام فرمودند ناراحت نباشید حالا بالاتر از مکه رفته است.


[ تگ ها : بسیج ، خاطرات ]
+
شهیدی انقلابی از ارتش

دو دهه انتظار که نگاهمان را به سرزمین نینوا دوخته بودیم به سر رسید و اشکبار از آن فراق جانسوز مراسم تشییع روح مطهرش با کاروانی متشکل از 300 شهید مفقودالاثر در صبح هشتم تیرماه 1385 در مشهد مقدس برگزار شد.
مراسمی که به دلیل نبود نام و نشانی از پیکر شهدا حزن و اندوهی فراوان را بر فضای شهر بویژه خیابان امام رضا(ع) در مشهد حاکم کرده بود.
تشییع روح این شهدا بر مظلومیت شهیدان مفقودالاثر جنگ صحه گذاشت؛ آنانی که هزاران فرسنگ دورتر در خاک دشمن غریبانه به شهادت رسیدند.
شهید فریدون فرقانی را می گویم؛ همو که به عنوان عضوی مؤثر در لشکر 77 پیروز ثامن الائمه (ع) در سنگر عقیدتی سیاسی خدمت می کرد و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه ها شتافت، مجروح شد و پس از بهبودی دوباره رهسپار آن دیار گشت و دوباره مجروح شد.
با نگاهی اجمالی به تاریخ سراسر حماسه انقلاب اسلامی به زندگی بزرگ مردانی برمی خوریم که زندگی خود را وقف انقلاب کردند، در این راه جانفشانی کردند و به خیل عظیم شهیدان پیوستند.
فرقانی بی شک یکی از این مبارزان با اخلاص بود که به همراه هزاران شهید دیگر این نهضت را تا ابد بیمه کردند.
فریدون با وجود خدمت در ارتش در قبل از انقلاب، با هسته های مبارزه علیه طاغوت بویژه روحانیت همکاری تنگاتنگی داشت به طوری که مدتی مجبور شد مخفیانه زندگی کند و بعد از انقلاب هم در چند جبهه مشغول به کار شود. مشارکت فعال او در تشکیل و تأسیس کمیته انقلاب اسلامی در مشهد و مسؤولیت در ستاد نماز جمعه مشهد به عنوان یک کانون عبادی و سیاسی از آن جمله بود.
شهید فرقانی در طول جنگ بارها به جبهه رفت و پس از چند بار مجروحیت و سپس بهبودی، سرانجام در 21 تیرماه 1367 در منطقه فکه چند روز قبل از پذیرش قطعنامه 598 ، به اسارت دشمن درآمد و در خاک دشمن نیز جانانه از رشادت و شجاعت دلاور مردان ارتش اسلام دفاع کرد.
در همان روزهای اولیه اسارت، زمانی که در کمپ اسرا، مأموران جلاد صدام به یاوه سرایی علیه رزمندگان اسلام پرداختند، او به همرزمانش درس مقاومت داد و هنگامی که مشغول سخنرانی برای آنان بود، با گلوله های دژخیمان بعث عراق به فیض عظیم شهادت نایل شد. این راز فراموش نشدنی را دو تن از همرزمانش که بعدها از شکنجه گاه های رژیم بعثی عراق خلاص شده بودند و به آغوش وطن بازگشتند، به خانواده اش گفتند.
شهید فریدون فرقانی در خانواده ای مذهبی در یکی از روستاهای کوهسرخ کاشمر دیده به جهان گشود و در سالهای آخر تحصیلات متوسطه وارد ارتش شد و پس از طی دوره آموزشکده گروهبانی در شهرستان گرگان مشغول به کار گردید.
او پس از مدتی به شاهرود و سپس به اصفهان منتقل شد. در اصفهان به دلیل وجود علایق شدید مذهبی که از کودکی در وجود او نضج گرفته بود، به سراغ روحانیت و مجالس مذهبی رفت تا اینکه در سال 49 محل خدمتش را مشهد تعیین کردند.
در مشهد هم با توجه به زمینه های مذهبی که داشت، جذب روحانیت شد و در سال 50 در جریان اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) در افشای ماهیت جشنهای 2500 ساله قرار گرفت و از این تاریخ به بعد با عشق وصف ناپذیری فعالیتهای مبارزاتی خویش را با پخش اعلامیه ها و صحبت در جوامع با شهامتی خاص آغاز کرد و با وجود خطراتی که او را به عنوان یک عضو ارتش تهدید می کرد، در جلسات تفسیر قرآن مقام معظم رهبری شرکت می نمود و بر دامنه فعالیت انقلابی اش می افزود.
او در محیط نظامی نیز از وظیفه انقلابی خود غافل نبود. به نصیحت و ارشاد سربازان می پرداخت و توانست در داخل پادگان لشکر 77 نیز جوی انقلابی به وجود آورد.
رژیم که به فعالیتهای انقلابی وی پی برده بود، به منظور دور نگه داشتنش از یکی از کانونهای انقلاب، او را در کردستان عراق مأمور به خدمت کرد؛ ولی وی در همان محیط نیز به فعالیت انقلابی اش به صورتی متفاوت ادامه داد و پس از مدتی و با پایان یافتن مأموریت، به سلامت به مشهد بازگشت.
او که در راهپیمایی های آن روزها با لباس شخصی حضور می یافت، به محض دریافت فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر ترک پادگانها، تصمیم به ترک خدمت گرفت اما بنا به توصیه مقام معظم رهبری به منظور برقراری ارتباط انقلابیون با داخل پادگان در خدمت ماند تا اینکه به دلیل شرکت در حرکت ضدرژیم در دهم و یازدهم دیماه، به زندان افتاد و پس از آزادی رسماً به اهواز تبعید شد، ولی از اجرای حکم سرپیچی کرد و از ادامه خدمت سرباز زد و در نقطه نامعلومی دور از دسترس عناصر ساواک زندگی می کرد، تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید و به همراه عده ای دیگر از انقلابیون در همان روزهای آغازین، کمیته انقلاب اسلامی را در مسجد کرامت بنیان نهادند.


[ تگ ها : هویت ملی ]
+
گفتگو با "علی اکبر نخعی" جانباز 70 درصد ؛گاهی وقت ها دلم می گیرد ...

روزی که برای مصاحبه با آقای نخعی به منزل ایشان رفتم، باران نم نم می بارید، هوا گرفته بود ... آفتاب کمرنگی روی زمین پهن شده بود.
اول مصاحبه، آقای نخعی از خودش گفت.
گفت متولد 1342 است که البته دخترش زود گفت نه! 1345 و آقای نخعی گفت: "ملاک، شناسنامه است."
"علی اکبر نخعی" 19 سال است که جانباز 70 درصد قطع نخاع است. او 19 سال است با مشکلات جانبازی اش دست و پنجه نرم
می کند. البته دیگر مبارزه نمی کند، انگار با دردهایش کنار آمده و با آنها مهربان شده است.
آقای نخعی، بعد از تمام شدن جنگ، تحصیلاتش را ادامه داده است. او تدریس می کند و می نویسد. اکثر لحظاتش را پشت میز رایانه اش می گذراند و می نویسد. از دوستانش، یارانش، از روزهایی که هوا مثل این روزها گرفته نبود، از دل تنگش و دل تنگی می نویسد. او تایپ می کند و می نویسد، از رشته مورد علاقه اش؛ "زبان انگلیسی".

مصاحبه تمام شد، وقتی از منزل آقای نخعی بیرون آمدم؛ دیگر باران نم نم نمی بارید. باران شدت گرفته بود، آفتاب کم رنگ هم رفته بود، آسمان سیاه تر شده بود، تاکسی گرفتم، حوصله لذت بردن از باران و خیس شدن را نداشتم، دوست داشتم دور از گرفتگی هوا کمی فکر کنم. دوست داشتم به این فکر کنم که چرا با سؤال آخر، تازه همه چیز شروع شد.
٭٭٭
آقای نخعی، چند ساله بودید که به جبهه رفتید و در کدام عملیات جانباز شدید؟
16 ساله بودم که به جبهه رفتم و در 20 سالگی در عملیات کربلای پنج در شلمچه جانباز قطع نخاع شدم. مدت 19 سال است که جانباز هستم.
در حال حاضر چه می کنید؟
بعد از جانباز شدن، به خاطر شرایط جسمی و روحی ام، تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم؛ چون تنها راهی بود که با آن می توانستم دوباره در جریان زندگی باشم.
به همین خاطر، در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیلاتم را ادامه دادم و الان هم تدریس می کنم. مدت 6 سال است که با دفتر تبلیغات اسلامی گروه فلسفه و دین پژوهی و 2 سال هم با مرکز جهانی علوم اسلامی همکاری می کنم.


[ تگ ها : خاطرات ]
+
پیام عاشورا اسلام منهای جریان ارتجاع

همزمان با درگذشت پیامبر(ص) در سال 11 هجری، دوران تجدید حیات احزاب ارتجاعی، زرسالاران و قدرتمندان آغاز شد. آنان جهت بازگرداندن نظام اسلامی به نظام جاهلی در تشکلی جدید، به تکاپو افتادند.

نفوذ ارتجاع در حاکمیت اسلامی

پس از رحلت پیامبر(ص) سرنوشت «جامعه دینی» به گونه ای رقم خورد که در معرض شدیدترین آسیبها قرار گرفت. بازگشت ارتجاعیون با افکار واپسگرایانه ضربه ای بود که توسط این افراد به بدنه جامعه اسلامی وارد شد.
خروج مدیریت نظام از دست ائمه(ع) که جانشینان راستین پیامبر(ص) بودند و نفوذ امویان در حاکمیت اسلامی از پیامدهای این رخداد خطرآفرین بود. حاکمیت معاویه بر شام، باعث شد تا او پایگاهی مطمئن برای بالندگی حزب مرتجعان فراهم آورد.
بنی امیه توانستند به تدریج دو رکن اقتصاد و مناصب حکومتی در جامعه اسلامی را به دست گیرند و در انتظار فرصت مناسب برای تصاحب حاکمیت دینی بنشینند. به عبارت دیگر، بر اساس سیاست گام به گامی که آنان پیش گرفته بودند، توانستند پس از خلافت با تحریک عواطف دینی مردم، نظام علوی را مورد هجوم قرار دهند

[ تگ ها : اخبار و اطلاعات ]
+

***تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به پایگاه می باشد. ***