مقدمه :سیداحمدبن زین ابن احمد دحلان المکیوشى شافعى، فقیه و مورخى بود که در مکه معظمه، مقام مفتى وعنوان «شیخ الاسلامى» را در اختیار داشت و آثار علمى متعددى را به رشته تحریر درآورد. سیداحمد در سال 1231 هجرى قمرى در مکه متولد شد و در محرم سال 1304 درگذشت.
تعدادى از کتب این مؤلف، همچون: «الازهار الزینیه فى شرح متن الالفیه»، «تاریخ الدول الاسلامیه بالجداول المردیه»، «فتح الجوادل منان على العقیدة المسمات بىفید الرحمان)، «الدرس السنیه فى الردى على الوهابیه»، «نهل العطشان على فتح الرحمان فى تجوید القرآن»، «خلاصة الکلام فى امراء البلاد الحرام»، «الفتوحات الاسلامیه» و... در سطحى وسیع منتشر و توزیع شده است.
مقاله حاضر یکى از آثار این این نویسنده فقیه است، که در سال 1978 میلادى و به اهتمام حسین حلمى بن سعید استانبولى در شهر استانبول به چاپ رسیده است.دوران سلطنت سلطان سلیم دوم- 1204، 1222 ه.ق- بسیار آشفته بود و از جمله تحرکات فتنهآمیزى که در روزگار وى شکل گرفت، توطئه وهابیت بود که در حجاز اتاق افتاد. در پى این رویداد، توطئهگران اداره «حرمین شریفین» را به دست گرفتند و زایران مصرى و سورى را از انجام مراسم عبادى حج بازداشتند. در همین ایام، حرکت دیگرى در مصر اتفاق افتاد که بر اثر آن، پیروان فرانسیس(1213 تا 1216ه.ق) این سرزمین را پارهپاره کردند.
رویارویى بین مدافعان وهابیت و «غالب ابن مساعد الشریف» حاکم مکه در سال 1204 ه.ق آغاز شد. پیش از آن، مدافعان فرقه وهابیت در نقاط مختلف پراکنده بودند و در انظار، محترم با وقار و صلح طلب به نظر مىرسیدند. اما به مرور زمان، طبیعت شریر و جنایتکارانه خود را آشکار ساخته و با ترور و کشتار گسترده به حکومت خود ادامه دادند. اینان شمار کثیرى از مردان بىگناه را به قتل رسانیده و دارایى و اموال آنها را به غارت بردند و زنشان را به اسارت گرفتند. بنیانگذار شریراین فرقه «محمدابن عبدالوهاب» از قبیله «بنوتمیم» بود که عمرى طولانى داشت (1111-1200ه.ق) و پارهاىماده تاریخ مرگ او را، عبارت، «اهلاک الخبیث» یافتهاند (ارزش عددى این عبارت به حروف ابجد، عدد 1200 را نشان مىدهد).
مقدمه :سیداحمدبن زین ابن احمد دحلان المکیوشى شافعى، فقیه و مورخى بود که در مکه معظمه، مقام مفتى وعنوان «شیخ الاسلامى» را در اختیار داشت و آثار علمى متعددى را به رشته تحریر درآورد. سیداحمد در سال 1231 هجرى قمرى در مکه متولد شد و در محرم سال 1304 درگذشت.
تعدادى از کتب این مؤلف، همچون: «الازهار الزینیه فى شرح متن الالفیه»، «تاریخ الدول الاسلامیه بالجداول المردیه»، «فتح الجوادل منان على العقیدة المسمات بىفید الرحمان)، «الدرس السنیه فى الردى على الوهابیه»، «نهل العطشان على فتح الرحمان فى تجوید القرآن»، «خلاصة الکلام فى امراء البلاد الحرام»، «الفتوحات الاسلامیه» و... در سطحى وسیع منتشر و توزیع شده است.
مقاله حاضر یکى از آثار این این نویسنده فقیه است، که در سال 1978 میلادى و به اهتمام حسین حلمى بن سعید استانبولى در شهر استانبول به چاپ رسیده است.دوران سلطنت سلطان سلیم دوم- 1204، 1222 ه.ق- بسیار آشفته بود و از جمله تحرکات فتنهآمیزى که در روزگار وى شکل گرفت، توطئه وهابیت بود که در حجاز اتاق افتاد. در پى این رویداد، توطئهگران اداره «حرمین شریفین» را به دست گرفتند و زایران مصرى و سورى را از انجام مراسم عبادى حج بازداشتند. در همین ایام، حرکت دیگرى در مصر اتفاق افتاد که بر اثر آن، پیروان فرانسیس(1213 تا 1216ه.ق) این سرزمین را پارهپاره کردند.
رویارویى بین مدافعان وهابیت و «غالب ابن مساعد الشریف» حاکم مکه در سال 1204 ه.ق آغاز شد. پیش از آن، مدافعان فرقه وهابیت در نقاط مختلف پراکنده بودند و در انظار، محترم با وقار و صلح طلب به نظر مىرسیدند. اما به مرور زمان، طبیعت شریر و جنایتکارانه خود را آشکار ساخته و با ترور و کشتار گسترده به حکومت خود ادامه دادند. اینان شمار کثیرى از مردان بىگناه را به قتل رسانیده و دارایى و اموال آنها را به غارت بردند و زنشان را به اسارت گرفتند. بنیانگذار شریراین فرقه «محمدابن عبدالوهاب» از قبیله «بنوتمیم» بود که عمرى طولانى داشت (1111-1200ه.ق) و پارهاىماده تاریخ مرگ او را، عبارت، «اهلاک الخبیث» یافتهاند (ارزش عددى این عبارت به حروف ابجد، عدد 1200 را نشان مىدهد).
محمدابن عبدالوهاب در مدینه درس مىخواند. پدر و برادرش، مردانى عالم و متدین بودند. شواهدى در دست است که براساس آن، پدر و برادر و برخى از اساتید او، پیشبینى کرده بودند که محمدابن عبدالوهاب از راه راست منحرف خواهد شد و با رهبرى خود، مردم را به گمراهى خواهد کشانید. این پیشبینى آنها، براساس مطالعه در رفتار و کردار غیرعادى محمدابن عبدالوهاب انجام گرفته بود، بویژه که رفتار و کردار او غالباً بر ضد مسایل آگاهىبخش مردم و متکى بر سرزنش آنها بود.
پیشبینى مذکور در اندک مدتى به حقیقت پیوست، زیرا او انحرافى را آغاز و پىریزى کرد و ترتیبى فراهم آورد تا به وسیله آن، عقیده خود را به مردم انتقال داده و آنها را تشویق کرده تا به راهبران اسلام بىاعتنایى کرده و آنها را به ایجاد بدعت متهم سازند.
بر طبق اصول وهابیت، اگر شخصى چیزى را به کسى غیر از خدا اسناد دهد (ولو این که امورى باشد که منطقاً مجاز است) یک بدعتگزار، مشرک و مرتد محسوب مىشد و چنین است در مورد کسى که مساعدت دیگرى را در موفقیت خود در رفع یک سلسله مشکلات معین، دخیل بداند. به همین دلیل، زیارت ضریح مقدس پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)- یا هر پیامبر دیگر، امام، قدیس یا هر فرد الهى- شرک محسوب مىگردد.
همچنین است شفیع قراردادن آنها براى استمداد از درگاه خداوند. شخص، مجاز به سفر عتبات عالیات نیست و نمىتواند از امامان استمداد جوید و هنگام توسل به مقدسین، نباید آنها را به زبان آورد. وهابیون براى مقبول ساختن این مفاهیم، کوشیدند طرحها و مدلهایى براى اصول خود پدید آورند، اما در هیچ موردى صاحب توفیق نشدند. با وجود این، محمدبن عبدالوهاب براى جلب شمارى از پیروانش، تدابیر ویژهاى را اتخاذ کرد. وى با بیان شیوهاى مخصوص و تهیه مقالات متعدد، عقاید خود را ارایه کرده و پرهیزکارترین موحدان را بدعتگزار، مشرک و غیره نامید. او موفق شد شمارى از امراء محلى بخش عربستان شرقى را ملازم خود ساخته و در این رهگذر، آنها را تشویق کرد تا در تبلیغ اصول وهابیت او را یارى دهند که این امر با موفقیت مواجه شد و آنها به او مساعدت کردند تا حکومتش تقویت شده و گسترش یابد.
بدین ترتیب، محمدبن عبدالوهاب به اعمال قدرت در میان بادیهنشینان پرداخت تا ارتشى از افراد ناآگاه و مردمى غافل، مهیا سازد. او بیش از هر مسأله دیگر، این تفکر را در ذهن آنها ایجاد کرده بود که در صورت نافرمانى دستوراتش کافر یا مرتد خواهند بود و بر پایه این اعتقاد ریختن خون مسلمانان براى وهابیون مباح گشته بود. در این راستا، شمارى از علماء برجسته از جمله شیخ سلیمان، برادر محمدابن عبدالوهاب و نیز تعدادى از معلمان سابق او، مقالاتى بر ضد اصول وى، منتشر ساختند. از سوى دیگر، چندتن از حکام محلى، اصول وى را تعمیم بخشیدند و محمدبن سعود جد اعلاى سلسله حاکم فعلى در حجاز، پسر و جانشینش عبدالعزیز محمدبن سعود از جمله حکام محلىاى بودند که از محمدابن عبدالوهاب پشتیبانى مىکردند و اصول او را گسترش مىدادند. این حکام براى پشتیبانى از محمدابن عبدالوهاب ومساعدت وى هرچه در توان داشتند در طبق اخلاص نهادند (شاید ذکر این موضوع خالى از فایده نباشد که خاندان سعود از شاخه خاندان مسلمیه کذاب محسوب مىشود.)
همان گونه که آمد، بیشتر معلمان محمدابن عبدالوهاب، گمراهى او و امکان فراهم آمدن پیروانى را براى او، پیشبینى کرده بودند و سرانجام هم پیشگویىهاى آنان حقیقت پیدا کرد. محمدبن عبدالوهاب گمراه شد و گروه انبوهى از مردم غافل را، اغفال کرد. به هرحال، وى مدعى بود که مصلح است و چنین وانمود مىکرد که هدف خاص او از ایجاد فرقه وهابیت، تجدید عقیده خالص و محکم توحیدى و به دور از شرک است. وى مدعى بود که مردم از طریق عبادت خداى یگانه، منحرف شدهاند و ششصدسال است که در مسیر جاده کفر و شرک، گام برمى دارند. او همچنین خود را موظف مىدانست که براى احیاء توحید خالص باید حرکتى را آغاز کند و در پیشبرد این عقیده، به آیات متعدد قرآنى متوسل مىشد.
آیاتى که وى بیان مىکرد بر بىدینان مصداق دارد، اما او از این آیات بر ضد مؤمنان استفاده مىکرد، که دو آیه ذیل نمونهاى از آن است:
الف: «و چه اشتباه بزرگى مىکند آن که به غیر خدا دعوت مىکند (6-45)»
ب: «و دعوت نمىکند به غیر خدا، به چیزى که نه تو را منفعت مىرساند و نه ضرر (106-10)»
آیا استمداد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همان شرک است؟
محمدابن عبدالوهاب مکرر تأکید مىکرد که اگر کسى به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و یا دیگر شخصیتهاى الهى و مقدسین- ولو این که نام آنها را در نمازهایش ذکر کند متوسل گردد، مشرک مىشود و از آیات مذکور در فوق بر ضد چنین کسانى استفاده مىکرد.
وى زیارت ضریح پیامبر گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و پیامبران دیگر، مقدسین و اشخاص الهى را، شرک محض و گناهى نابخشودنى مىدانست و در تأیید آن به آیه قرآن متوسل مىشد که مىگوید: «بتپرستان به قول خودشان، بتها را براى نزدیکى به خدا پرستیدند.» به استدلال او، مردمى که از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقدسین دیگر استمداد مىجویند باید با همان بتپرستانى که قرآن ذکر کرده است مقایسه شوند. محمدابن عبدالوهاب همچنین استدلال مىکرد که بتپرستان و مشرکان به آفریدگارى بتها باور ندارند و آفرینش را، خاص خدا مىدانند. وى بر این قیاس نتیجه گرفت که انگیزه بتپرستى مشرکان، نزدیکى به خدا بوده و بتپرستى را وسیلهاى براى این کار قرارداده بودند، درست به همان ترتیب که مسلمانان مشرک از پیامبر یا ائمه (صلواتالله علیهم اجمعین) استمداد مىجویند.
شاید بتوان به این ادعاى بىاساس، چنین پاسخ داد: مؤمن، انبیاء وسایر مردان عالیقدر الهى را به چشم خدا نگاه نمىکند و آنها را شریک خدا نیز نمىداند، بلکه آنان را مخلوق و بنده خدا مىپندارد. مؤمن، اینان را شایسته، پرستش نمىانگارد و هرگز آنها را نمىپرستد. به عبارت دیگر، بتپرستانى که در قرآن مجید از آنها یادشده، براین عقیده بودند که بتها همان خدایان آنها هستند، جز آن که نمىتوانند آفریننده باشند. خلاصه مطلب آن که، یک مؤمن معتقد است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر مردان الهى، بندگان برگزیده خدایند و شایسته احترام، درحالیکه هیچگاه مورد پرستش قرار نمىگیرند. توسل مؤمن به چنین شخصیتهایى، درنهایت کسب برکات خداوند از طریق شفاعت آنهاست. در تأیید این مطلب، شواهد کافى درقرآن و سنت (رفتار و کردار پیامبر) وجود دارد.
به اعتقاد یک مسلمان تنها خداوند تعالى است که شایسته پرستش است و همه پاداشها و مکافات مختص اوست. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر شخصیتهاى الهى عالیقدر، هرگز چیزى خلق نمىکنند و پاداش و جزایى نمىدهند و تنها این خداوند قادر است که بر آفریدگان خود ببخشاید و رحمت کند.
این مایه شرمسارى و اغفال است که بنیانگذار وهابیت و پیروانش، موحدترین اشخاص را به شرک متهم ساخته و آنها را با بتپرستان، یکى مىدانند و چگونه مىتوانند تمام آیاتى را که مناسب بىدینان است، درمورد موحدین به کار برند؟ در این مورد مىتوان به احادیث ذیل اشاره داشت:
الف:«البخارى روایت مىکند از عبدالله بن عمر که او روایت کرد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمودند: خوارج برضد امام(علیه السلام) اقدام خواهندکرد و آیات قرآنى مناسبت کافران را به مؤمنان اسناد خواهندداد.»
ب:«عبدالله بن عمر روایت کرد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمودند:«بیشترین نگرانى من براى امتم، هنگامى است که تعدادى از مردم احساس مسوولیت نکنند و آیات قرآنى را تفسیر به رأى نمایند و آنها را بد به کار برند.» که این دو حدیث، وصف الحال فرقه وهابیت است.
اگر «توسل» (التماس به برکات خداوند ازطرق پرهیز از گناه و پرهیزگارى) از نشانههاى شرک باشد، محمدپیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که متعالىترین موحدان بود، هرگز آن را انجام نمىداد و اخلاف او نیز، به چنین کارى مبادرت نمىکردند. احادیثى وجود دارد که نشان مىدهد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) صراحتاً با توسل به پرهیزگارى، از خداوند طلب رحمت کردهاست. ایشان به مناسبتى مىگویند:«پروردگارا از تو مىخواهم به حق و مقام کسانى که از تو درخواست کمک مىکنند...»
حدیث دیگرى از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که هنگامى که وى جسد فاطمه بنت اسد (مادر حضرت على(علیه السلام)) را در قبر دید، گفت: «بارخدایا از تو مىخواهم به حق پیامبرت و به حق پیامبرانى که قبل از من بودند، برمادرم فاطمه بنتاسد این لحظه را مبارک گردانى و آرامگاه او را برایش راحتسازى، زیرا تو بخشیدهترینها هستى.»
نمونه دیگرى از این «توسل» آن است که یک بار مرد کورى از پیامبر درخواست کرد تا دعا کند که خداوند بینایى او را بازگرداند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمودند:
«وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان، سپس بگو، اى پیامبر خدا براى اعاده بینایى من، میان من و خدا واسطه باش.آنگاه بگو، بارالها، این شفاعت را بپذیر و حاجت مرا برآوردهساز» و درپى این فرمایش، مرد نابینا چنین کرد و بیناییش را باز یافت.
همچنین بنابر حدیث دیگرى، آدم که میوه ممنوعه را خورد، براى طلب عفو با توسل به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به درگاه خداوند دعا کرد. آدم نام پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را درهمه جاى بهشت دیدهبود. بر روى دیوارها، برپیشانى فرشتگان و غیره و درباره آن نام، از خداوند سؤال کرده بود که پاسخ شنید: «آن از اولاد محترم توست، اگر به خاطر این بنده نبود تو را نمىآفریدم.» آدم با شنیدن این سخن، گفت: «پروردگارا به حرمت اولاد پیامبرت، او (آدم) را ببخش.» و خداوند حاجت او را برآورده ساخته و افزود:
«اى آدم، اگر تو از محمد آن مخلوق زمینى درخواست مىکردى که در حق تمام بهشتیان میانجیگرى کند، من شفاعت او را مىپذیرفتم.»
داستانى از عمربن خطاب خلیفه دوم نقل شده، مبنى براین که وى زمانى مىخواست از خداوند تقاضاى نزول باران کند؛ به همین دلیل ازعباس عموى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درحق شفاعت مسلمانان دراین باره سؤال کرد که این گونه داستانها بسیار مشهور است.
پیروان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به طور معمول به همان روش مرد نابینا- که درحدیث آمده ذکرشد- در استغاثههاى خود، یا محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) مىگویند. خطاب «یا محمد» نشانه توسل است. مىتوان با بررسى احادیث منقول، شواهد فراوانى براین حقیقت یافت. مثلا بلالبن حارث، یک بار درکنار قبر پیامبر ایستاد و خطاب به او گفت: «اى رسول خدا، به درگاه خداوند دعا کن تا براى امت تو باران نازل کند.» در این راستا، مریدان مرده را نیز به همین ترتیب مورد خطاب قرار مىدادند و خود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگام حضور بر سر مقابر ،چنین مىکرد.
شیخ محمدبن سلیمان، مؤلف «حواشى شرح ابن حجر» از کسانى که در رد محمدبن عبدالوهاب مطالبى نوشته است(شیخ یکى از والامقامترین معلمان محمدبن عبدالوهاب بود). وى خطاب به محمد بن عبدالوهاب مىنویسد:«اى محمدبن عبدالوهاب، من به تو نصیحت کردم که به خاطر خدا، زبانت را از گفتار برضد مسلمانان نگهدارى. تو اگر مسلمانى را بیابى که در ذهن خود، کس دیگرى غیر از خدا را کشف کرده، ممکن است راه او را درست بپندارى و به او ملحق شوى و اگر به نصیحت تو گوش نکرد، مىتوانى او را مرتد قلمداد کنى. مىخواهم به تو هشدار دهم که حق ندارى به انبوه مسلمانان نسبت ارتداد دهى، زیرا خود تو راهى را درپیش گرفتهاى که موجب جدایىات ازصوب صواب مسلمانان شدهاست. نیازى به یادآورى نیست که اصطلاح «ارتداد» بیشتر به کسانى منسوب است که خود را از جامعه اصلى امت مسلمانان جدا کردهاند و تو در راهى قدم گذاشتهاى که غیر از راه اکثریت مسلمانان واقعى است.
خداوند در قرآن مجید مىفرماید:«هرآن که از راه راست منحرف شود و بر ضد پیامبر برود، از راهى غیراز راه مؤمنان پیروى کرده و او را از همان راهى که برگزیده به جهنم مىفرستیم، به راستى که سرنوشت ترسناکى است.(115-4)
باید گفت که کار چنین مردمى شباهت زیادى به برههایى دارند، که از گله دور افتادهاند و سرانجام شکار گرگ خواهندشد.
بدون تردید، اصحاب پیامبر و نسلهاى بعدى آنان، به زیارت حرم پیامبر مىرفتند. این مطلب را چند حدیث تأیید مىکند و آن را عملى پرهیزکارانه توصیف مىنماید. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درمقابل کسانى که مىگویند، استمداد از غیر خدا، موجب نگرانى است، مىفرماید:«اگر اسب یاشترى درصحرا گم شود، صاحبش مىتواند از دیگر مؤمنان استمداد جوید، زیرا خداوند درخواست بندگانى که او را بخوانند اجابت مىکند.»
حدیث دیگرى مىگوید: «اگر بیگانهاى چیزى از شما گرفت، بگویید:«اى بندگان خدا مرا یارى کنید و بدین ترتیب از خداوند استمداد بجویید.»
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درشب معراج، خطاب به زمین فرمودهاست:«اى زمین خداى من، الله خداى توست.» همچنین وقتى پیامبر به دیدن آرامگاه یکى از اولیاء (پیامبران یا مقدسین) رفت با صداى بلند گفت:«سلام برشما اى اسیران زمین.» به علاوه، تمام مسلمانان در نمازهاى یومیه مىگویند:«السلام علیک ایها النبى.»
خلاصه ،دعا یا توسل به آفریدگان خدا، هیچ ایرادى ندارد. به تأکید وهابیون نمىتوان اشخاص معروف یا هرچیزى را که قدرتى مشابه آن اشخاص دارند به خدا نسبت داد0
،زیرا در این صورت، مؤمنان پیشرفتى درتوحید نخواهند داشت. این امر، مانند آن است که بگوییم بیمارى را و دکتر معالجه و دارو، درمان مىکند، درحالى که مىدانیم، شفادهنده اصلى بیمار خواست. بنابراین، مسلمانى که ازاشخاص یا چیزهایى غیر از خدا استمداد مىجوید، قدرت الهى را نادیده مىگیرد. براى رد اصول محمدبن عبدالوهاب، همین مختصر کافى است.
پسرعبدالوهاب پس از آن که موفق شد فرقه وهابى را بنیانگذارد، سرکشى را آغاز کرد و دربخش شرقى عربستان، قبایل را یکى ازپس از دیگرى، تحت فرمان خود درآورد. سپس، قلمرو خود را به یمن، مدینه، مکه و سراسرحجاز و درنهایت به حومه دمشق توسعه داد.
وهابیون براى اغفال علما، هیأتهاى مذهبى به مکه و مدینه فرستادند تا با آنها مباحثه کنند. این هیأتها در بحث مراسم عبادى واحکام، از ارایه پاسخ مناسب درماندند.
درنتیجه مباحثات این هیأتهاى مذهبى و علماء مکه و مدینه، روشن شد که نه تنها اصول وهابیت بىاساس است،بلکه کفرآمیز هم هست. رهبران مذهبى مکه و مدینه هنگامى که متقاعد شدند که وهابیون هیچ دلیل و منطق استوارى را نخواهند پذیرفت، قضیه را به حاکم مکه گزارش دادند و شواهدى از ارتداد وهابیون را ارایه کردند. بدین ترتیب، عموم مردم ازکفر آمیز بودن اصول وهابیت آگاه شدند. این حادثه مهم درخلال حکومت مسعود بن سعید شریف مکه متوفى به سال 1165ه. ق روى داد.
مسعود بن سعید، وهابیون را دستگیر و زندانى کرد، اما عدهاى از آنها موفق به فرار شده و به گروه خود پیوستند. به زودى اخبار دردناکى از شورش وهابیون و هجوم آنها به قبایل تابع شریف مکه دراین شهر منتشر شد و منازعات، رفته رفته بسیار جدى و گستردهشد و جنگى تمام عیار درسال 1205 هجرى رخ داد که درنتیجه آن مردم بىشمارى کشته شدند. دراین هنگام، شریف مکه، غالب بنمسعود بنسعید بود و درمدتى کوتاه، بسیارى از قبایل تابع حکومت شریف مکه ، به وهابیون پیوستند.
درسال 1210 ه. ق وهابیون با سپاهى انبوه به طائف رسیدند و پس از محاصره شهر موفق شدند آن را تسخیر و تمامى اهالى را به اسارت درآورند. آنها تمامى اسیران را از زن و کودک کشتند و شهرها را به کلى غارت کردند. پس از آن، وهابیون تصمیم گرفتند تا به مکه حمله کنند اما موسم سالیانه حج فرارسیده بود و آنها نگران بودند، که مبادا حجاج سوریه و مصر متحد شوند و با آنان بجنگند بنابراین، تا پایان مراسم حج، منتظر ماندند و پس از بازگشت حجاج به کشورهایشان، به مکه حمله بردند. فرماندار مکه چون توان نظامى و قدرتى نداشت، نتوانست ازشهر دفاع کند. لذا اهالى مکه که نگران بودند نکند به سرنوشت مردم طائف دچار شوند، ناگزیر شده در هشتم محرم سال 1218 ه ق با ورود وهابیون به مکه، موافقت کرده و حکومت آنها را پذیرا شوند. وهابیون چهارده روز درمکه اقامت کرده و طى این مدت، اهالى را به اتابه از اعمالى نظیر توسل و زیارت قبور وادار نمودند و آنها را متعهد ساختند که دیگر، هرگز مرتکب اعمالى نشوند که ازنظر وهابیون شرک محسوب مىگردد.
سپاه وهابیون پس از فتح مکه براى جنگ با «غالب» شریف مکه ، عازم جده شده وپس از محاصره شهر، با توپخانه سنگین خود، آن را درهم کوبیدند، اما مدافعین شهر، قهرمانانه پایدارى کردند و شمار زیادى از وهابیون را کشتند.
وهابیون ناگزیر صحنه را ترک گفتند و به مکه بازگشتند و درنتیجه، جده نجات یافت. پس از این واقعه، وهابیون سپاه مخصوصى تشکیل داده و شریف عبدالمعین را به فرماندهى آن تعیین کردند. شریف عبدالمعین از روى اکراه و به منظور نجات اهالى مکه از خشم وهابیون، این تکلیف را به عهده گرفت.
درماه ربیع الاول 1218 ه. ق شریف غالب و شریف پاشا؛ فرماندار جده از سوى دولت عثمانى، سپاهیان خود را به سوى مکه رهبرى کردند. وهابیون بدون جنگ، مکه را تخلیه کرده و شریف غالبه یک باردیگر فرماندار مکه شد و با قبایلى که از سوى وهابیون اغفال شده بودند جنگید، درنتیجه طائف آزاد شد و «عثمان المزایفى» به امارات آن تعیین گشت. شریف غالب تا انقیادنهایى تمام قبایل اطراف مکه و نابودى حکومت وهابى، از پاى ننشست.
وهابیون، علىرغم این عقبنشینى نظامى به کلى از میان نرفتند و پس از تجدید قوا، تهاجم دیگرى را آغازکردند و این بار موفق شدند تمام نواحى را که تحت حکومت شریف مکه درآمده بود، مطیع خود سازند. وهابیون درخلال این حمله، مکه را نخست درسال 1220 ه. ق محاصره کرده وبعد، آن چنان برمردم سخت گرفتند که آنان براى سجوع مجبور به خوردن گوشت سگ شدند و «شریف غالب» در نتیجه این وضعیت شوم، ناچار تن به صلح داد. سرانجام با مداخله پارهاى از گروهها، صلح نامهاى با وهابیون منعقد شد که کلاً متوجه بهبود حال مردم مکه بود و ابقاء «شریف غالب» درمقام خود به عنوان امیرمکه، یکى از مفاد آن بود.
درپى این قرارداد، وهابیون درماه ذیحجه 1220 هجرى قمرى وارد مکه شدند. آنان مدینه را نیز گرفتند و خانه پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را غارت کرده و مرتکب اعمال زشت بىشمارى شده و پس از آن«مبارک بنمذیان» را به امارت مدینه تعیین کردند.
بدین ترتیب، وهابیون هفت سال جبارانه برمکه و مدینه حکومت رانده و مردم سوریه و مصر را از رفتن به حج باز داشتند و کعبه را با پارچه پشمى سیاه پوشانیدند. یکى از اقدامات شگفت وهابیون، تحریم استعمال تنباکو بود و کسانى که جرأت کشیدن سیگار به خود مىدادند بلافاصله مجازات مىشدند.
دولت عثمانى درخلال این سالها درگیر جنگ تلخى با قدرتهاى اروپایى بود و کمتر فرصت توجه به عربستان را پیدا مىکرد. دولت عثمانى درسال 1226 ه. ق محمد على پاشا را با فرمان جنگ با وهابیون، به حکومت مصر تعیین کرد. او هم سپاه عظیمى تهیه دید وآن را به فرماندهى پسرش ابراهیم به عربستان فرستاد. این سپاه با عبور از صحرا و دریاچه «نیبار» رسید و آن را از حکومت وهابى آزاد ساخت، اما پس از رسیدن به «صفرا» و نواحى «الحدید»، جنگ شدیدى میان سپاه مصرى و قبایل عرب طرفدار وهابیون درگرفت که به شکست سپاه مصرى منجر شد و بیشتر آنها به قتل رسیدند. دراین معرکه تنها تعداد اندکى از آنها توانستند جان سالم به دربرده و به مصر بازگردند (ذیحجه 1226ه. ق).
پس از این شکست، محمدعلى پاشا سپاه دیگرى تدارک دید و درسال 1227 ه. ق عازم حجاز شد. این سپاه داراى هجده زرهپوش و سه توپ سنگین بود که با ارتش قبلى تفاوت عمدهاى داشت. این سپاه توانست تمام نواحى اشغالى وهابیون و از جمله «صفرا» و «الحدید» را درخلال ماه رمضان تصرف کند، که البته این امر، با همکارى امراء محلى و بدون خونریزى با موفقیت به نتیجه رسید. دراین راستا، گفته شده است که پاشا براى جلب همکارى امراء محلى، مبالغ گزافى به آنان پرداخت کرد و از جمله یکصد هزار ریال به فرمانده کل و هیجده هزار ریال به هر یک از فرماندهان تحت امر او پرداخت کرد.همچنین ماهیانه گزافى نیز به امراء محلى پرداخت مىکرد که تمام این نقشهها و پیروزىها با صلاحدید شریف مکه انجام گرفته بود. وى با تظاهر به همکارى با وهابیون، پنهائى به ارتش مصر کمک مىکرد. دراینجا باید یادآور شد که تهاجم نخست مصریان با مصیبت پایان یافت، زیرا نه فرمانده آن نه در کار سپاه هماهنگى داشت،و نه با «شریف غالب» مشاوره مىکرد. به هر حال، ارتش مصر در ذیقعده سال یاد شده با پیروزى وارد مدینه شد. مردم مصر با دریافت اخبار این حوادث، طى سه روز با چراغانى کردن شهرها و اجراى مسابقههاى ورزشى سنتى و غیره، این پیروزى را جشن گرفتند. در محرم سال 1228 ه . ق، ارتش مصر با عبور از دریا وارد جده شد و آن را آزاد ساخت که درنتیجه مکه نیز بازپس گرفته شد و تمام این پیروزىها با نظر مستقیم «شریف غالب» صورت گرفت، با ورود ارتش مصر به جده، سپاه وهابیون به همراه فرمانده کل از شهر گریختند. «سعود» امیر وهابى مکه در مدینه بود که خبر پیروزى ارتش مصر را در سال 1227 ه.ق و پس از مراسم حج، به گوش او رسید.
در شوال سال 1228 ه.ق، محمدعلى پاشا به سوى حجاز حرکت کرد. در این هنگام «شریف غالب»، «عثمان المذایفى»، امیر وهابى طائف را دستگیر و او را با خود به مصر برده و بعداً به استانبول اعزام و در آنجا، او را اعدام کردند. محمدعلى پاشا در محرم سال 1229 ه.ق «مبارک بن مذایفى» حاکم وهابى مدینه را به استانبول تبعید کرد که او هم در آنجا اعدام شد. مبارک را نخست در شهر گردانیدند تا مردم او را ببینند و سپس سر از تنش جدا کرده و جسدش در دروازه شهر به نمایش گذاشتند.
محمدعلى پاشا در سال 1330 ه. ق پس از انجام فریضه حج، عاز مصر شد و قبل از ترک مکه، حسن پاشا را به فرماندارى آن شهر منصوب ساخت. او تا پیش از شکست کامل و نابودى وهابیون در سرتاسر حجاز و عربستان شرقى به مصر بازنگشت و در این میان، تنها چند وهابى جان سخت به رهبرى عبدالله بن سعود موفق به ترک «داریه» شدند.
با وجودى که عبدالله بن سعود طى قراردادى با «تسون پاشا» حاکم مدینه تبعیت از محمدعلى پاشا را پذیرفته بود، اما محمدعلى پاشا ارتش دیگرى به فرماندهى پسرش ابراهیم براى نابودى آنها فرستاد. ابراهیم پاشا در سال 1233 ه.ق به «داریه» حمله برد و عبدالله بن سعود را با شمار قابلتوجهى از پیروانش به اسارت گرفته و جملگى را در سال 1234 ه.ق به مصر فرستاد. مردم مصر پس از دریافت خبر شکست «داریه» با کنجکاوى به تماشاى اسرا نشستند. پس از آن که عبدالله بن سعود را به نزد محمدعلى پاشا آوردند، او را به گرمى پذیرفته و در کنار خود نشانید و با او به نرمى سخن گفته و در مورد جنگ از او سؤال کرد. عبدالله پاسخ داد: «همه جنگها مثل هم هستند و همواره غالب و مغلوب وجود دارد.» پاشا عقیده او را در مورد ابراهیم پاشا و شیوه جنگىاش با وهابیون پرسید، عبدالله گفت: «وى نهایت کوشش خود را به کار برده بود، همانطور که وهابیون چنین کرده بودند، ولى به طور کلى همه اتفاقات خواست خداوند بوده است.»
پاشا با عبدالله با احترام زیاد رفتار کرد و گفت: «من درباره تو با سلطان حرف خواهم زد.»، آنگاه لباس مناسبى بر او پوشانید و خانه اسماعیل پاشا در «بلق» (نزدیک قاهره) را براى اقامت او تعیین کرد.
عبدالله بن سعود هنگام ورود به تالار محمدعلى پاشا، جعبه کوچکى در دست داشت.
پاشا در مورد آن از عبدالله سؤال کرد و او پاسخ داد که: «در این جعبه، چیزى وجود دارد که پدرم آن را از خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برداشته است، این را آوردهام که به سلطان تقدیم کنم.» به دستور پاشا در جعبه را گشودند، در داخل آن سه نسخه قرآن خطى حجیم، یک مروارید سفید درشت، یک زمرد بزرگ و مقدارى طلا بود.
عبدالله گفت: «این تنها چیزى است که همراه پدرم بود، زیرا او به بقیه چیزهاى خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دست نزده است؛ چون اعراب مدینه و مکه و شریف مکه، بقیه وسایل را غارت کرده بودند.» محمدعلى پاشا، توضیحات او را قانعکننده دانست و گفت که مقدارى از آن وسایل با را نزد شریف مکه یافتهایم.
ابراهیم پاشا در 1235 ه. ق پس از تخریب کامل «داریه» از حجاز به سوى مصر رفت و اهالى «داریه» را مجبور به مهاجرت کرد. عبدالله بن سعود را همان سال به استانبول فرستادند که در آنجا و در کاخ باب همایون اعدام شد. در همان زمان، بسیارى از پیروان عبدالله را نیز در بخشهاى متعدد امپراتورى عثمانى، اعدام کردند.
نتیجه سخن
مىتوان گفت که فتنه وهابیت، فاجعهاى براى اسلام بود. وهابیون خون مسلمانان بىگناه را ریختند و بسیارى از اموال را نابود و غارت کردند.
احادیثى از پیامبر در دست است که وقوع این حادثه را پیشگویى کرده بودند. یکى از مهمترین آنها چنین است: «گروهى از مردم شرق ظهور مىکنند که مدعى طرفدارى از قرآن هستند، اما ادعاى آنها تظاهرى بیش نبوده و تیرهاى زیادى از کمان همان ادعا، به سوى اسلام رها خواهند کرد.
تحلیق (تراشیدن سر) از ویژگىهاى بارز این گروه است و این حدیث که در این رابطه به طرق گوناگون نقل شده، متفقالقول به وهابیون نسبت داده شده است. زیرا وهابیون تنها گروهى از مسلمانانند که اجباراً باید موى سر خود را بتراشند. «سید عبدالرحیم عبدالله»؛ مفتى زبید، معمولاً مىگفت، براى رد وهابیون نیازى به تألیف کتاب نیست. حدیث تحلیق به تنهایى براى این منظور کافى است.
یک زن وهابى که مجبور به تراشیدن موى سرش بود، به عبدالوهاب اعتراض کرده و گفت:
«شما که زنان را مجبور به تراشیدن موى سر مىکنید، باید مردان را نیز وادار سازید که ریش خود را بتراشند، زیرا ریش آنها برایشان حالت همان زینتى را دارد که موى زنان برایشان دارد.» محمدبن عبدالوهاب نتوانست پاسخى منطقى به این استدلال زن بدهد.
از جمله موهوماتى که وهابیون به آن عقیده داشتند، ایرادگیرى سخت آنها بر «توسل» بود، گرچه احادیث معتبرى در تأیید آن وجود دارد. وهابیون همچنین از مردم مىخواستند که در پایان سخن، به پیامبر توسل نجویند و بخصوص در «منى» بر این نشانه شرک، اصرار داشتند. یک بار، مرد نابینایى را که به پیامبر توسل جسته بود به نزد محمدبن عبدالوهاب آوردند و او هم به دلیل تخطى نابینا از فرمانش، او را محکوم به اعدام کرد. از این گونه حوادث در تاریخ وهابیت بسیار است که در این اندک نگنجد.
پایان کار
نخستین جنگ با عثمانى
آزادى مکه و دومین تهاجم
حرکت سیاسى وهابیون
[ تگ ها : مقاله ، امنیت و انحرافات ]
+ نوشته شده در ساعت ٧:۳٩ ق.ظ توسط رسول گلی زاده






