بسم ا... الرحمن الرحیم 
در این موقع که پس از چهار ماه توقف پرحادثه در خاک فرانسه، برای خدمت به وطنم می خواهم اینجا را ترک کنم، لازم می دانم از دولت فرانسه که وسایل امنیت و آزادی بیان را برای اینجانب مهیا نمود و از اهالی محترم که با حس انسان دوستی علاقه خود را به آزادی و استقلال کشور ایران اظهار داشتند تشکر کنم. امید است مهمان نوازی دولت و ملت فرانسه و حس آزادیخواهی آنان را فراموش نکنم و از زحماتی که به همسایگان و اهالی نوفل لوشاتو دادم معذرت می خواهم. امید است احترامات اینجانب را بپذیرند.
روح ا... الموسوی الخمینی./ منبع: صحیفه امام، ج 6 ، ص 6
[ تگ ها : خاطرات ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:٢٢ ب.ظ توسط رسول گلی زاده
فریدون مولایی دوران سربازی خود را در لشکر 77 پیروز خراسان (ثامن الائمه(ع)) گذرانده است. او هنگام جنگ کردستان به آن جا منتقل و با هجوم دشمن بعثی به خاک میهنمان
، عازم جبهه های جنوب می شود، و در منطقه ابوغریب به اسارت دشمن در می آید.
مولایی خاطرات زیادی از دوران دفاع مقدس دارد. هم خوب خاطره تعریف می کند و هم خوب می نویسد !و اکنون مشغول کار نجاری است. از مولایی خواستیم خاطرات خود را برایمان بنویسد و این گوشه ای از انبوه خاطرات جانباز آزاده فریدون مولایی است.
***
وقتی گفتین خاطرات خودتان را بیان کنین چون داره به فراموشی سپرده می شه رفتم تو فکر؛ راست می گفتی، انگار تمام خاطرات تلخ و شیرین اون زمان را داریم از یاد می بریم. برای چند لحظه رفتم تو حال وهوای اردوگاه «رمادیه»، «کمپ تکریت» به یاد اون کسانی که زیر شکنجه و ضرب و شتم جون دادن و جسم نحیف و ضعیفشان را غریبانه به خاک سپردیم. به یاد اون کسانی که در اثر ضربه های کابل و چماق معلول شدن، به یاد بچه هایی که بعد از آزادی بعضی هاشون تحصیل کردن و تا دکترا رسیدن و بچه هایی که با چندرغاز مستمری و بعضاً با گرفتن وام در کارگاهی کوچک یا زمین کشاروزی و ... برای امرار معاش خود عاشقانه کار می کنن. هر چند با رنج و زحمت بسیار و...
پس می نویسم تا شرمنده هم رزمهایم نباشم. می نویسم تا ادای دین کرده باشم به اسرایی که زیر شکنجه های سخت به شهادت رسیدند.
[ تگ ها : خاطرات ]
+ نوشته شده در ساعت ۳:٠۳ ب.ظ توسط رسول گلی زاده
چند ماه از جنگ گذشته بود محل مأموریت ما شهر آبادان بود، آن روزها من به عنوان پرستار در بیمارستان شهرک نفت دل به خدمت سپرده بودم. روزگار سختی بود، یعنی دشمن با تمام نیرو و توانش ت
لاش می کرد که مقاومت آبادان را بشکند و برای خود جشن فتح و پیروزی بگیرد. اما با ابزار و ادوات نظامی اش زمینگیر شده بود. آبادان به همت مردانی که به فرمان امام(ره) لبیک گفته بود مثل سرو بلندی ایستاده بود.
به یاد دارم وقتی که خرمشهر اشغال شد کار در آبادان سخت تر شد، دشمن جسور شده بود. پاتکهای پی در پی می زد پاتکها و حمله ها بر سر سختی و ایستادگی ما می افزود، اما بی تلفات هم نبود.
مصیبت ما زمانی بود که مجروح می آوردند اما دستمان از دارو و ابزار جراحی کوتاه بود.
خیلی سخت بود، وقتی می دیدی مجروحی را آورده اند و او جلوی چشمان تو بال بال می زند و جان می دهد، و از دست تو کاری برنمی آید آن وقت بود که صدبار می مردی و زنده می شدی. بگذار یک خاطره از خاطره هایی که روی دلم اثر گذاشته، برای شما بازگو کنم؛ شاید عمق لحظه های مصیبت ما را درک کنید و عرفان آن لحظه ها را دریابید.
اوایل دی ماه سال 1359 بود. دشمن پاتک سنگینی زد - مجروحان زیادی را آوردند. بیمارستان شرکت نفت پر از مجروح بود که نحوه رسیدگی به هر یک از آنها یک خاطره است. یکی از مجروحان شانزده سال بیشتر نداشت (از مشهد آمده بود) ترکش تمام پشتش را دریده بود و شاید باورتان نشود که از شکافی که در پشتش ایجاد شده بود، تپش قلبش رؤیت می شد. او را بردیم اتاق عمل. تیم پزشکی تمام همت خود را به کار گرفتند که او را نجات دهد، اما امکانات لازم در اختیارمان نبود. بیمار هم به علت خونریزی زیاد در حالت نیمه بیهوشی به سر می برد و در همان حال داشت عشقش را فریاد می کرد؛ یعنی روی لبش ورد یا حسین یا حسین(ع) نشسته بود. ما اشک می ریختیم و صفا و پاکی اش را تحسین می کردیم، ما می خواستیم با تمام نداشته های خود معجزه کنیم و هر طور هست او را نجات دهیم، چندین بار در طول عمل، قلبش از تپش ایستاد و دکترها آن را به کار انداخته و به مقاومت واداشتند، ولی افسوس که با همه تلاشها و فداکاریهایی که صورت گرفت، کبوتر روح آن مجروح تا بام افلاک پر کشید و تن خاکی و جسم ترکش خورده اش بر خاک ماند و قشنگ ترین تابلو که نمادی از عشق و عاشقی بود، روی صورتش نشست. انگار داشت پرواز فرشته ها را می دید و می خندید. در حالی که داشتیم او را از اتاق عمل بیرون می بردیم تا به سردخانه انتقالش دهیم، جوانی را دیدیم که جلوی در اتاق عمل ایستاده و در انتظار بود که بداند آیا عمل دوستش رضایت بخش بوده است یا خیر؛ ما نمی دانستیم چگونه به او بگوئیم که دوستش پرکشیده و آسمانی شده است، اما انگار خودش می دانست که رفیق همراهش شهید شده. گفتم شاید از زخم عمیق او به چنین نتیجه ای رسیده است، اما فهمیدیم که مطلب چیز دیگری است؛ او می گفت: دیشت که تقسیم شدیم، دوستم به من گفت: فردا روز رقص در خون است و من شهید می شوم و با لبخندم روح به پرواز درآمده ام را بدرقه می کنم!
ما شهید را به سردخانه انتقال دادیم تا در موقع مناسب او را غسل دهند و کفن کنند و به شهر و دیارش (مشهد) بفرستند. اما در سردخانه وقتی جسم پاکش را بلند کردیم تا درون صندوق سردخانه بگذاریم، دیدیم که خون شهید که در سراسر برانکارد پخش و لخته شده بود، به حالتی خاص شکل گرفته است و واژه ای مقدس جلوه گری می کرد! انگار خداوند خطاطی را مأمور کرده بود که به زیباترین شکل بنویسد «ا... اکبر» و ما با دیدن آن خون که به شکل «ا... اکبر» درآمده بود، ناخواسته چندین بار و به صورت بلند آن را تکرار کردیم و افراد زیادی آمدند و دیدند و اشک ریختند. این صحنه روی قلب ما یک اثر زمانی گذاشت و آن را نماد پاکی و معنویت شهید تلقی کردیم و احساس کردیم که خدا در ذره ذره وجود شهید حضور دارد و آرزو کردیم ای کاش ما هم مرگی داشته باشیم که بزرگی خدا در آن معنی شود و نام حسین، فاطمه(س) ورد زبانمان باشد.
* محمد صادقی سرایانی / به نقل از خانم کبری نریمانی از تهران
[ تگ ها : خاطرات ]
+ نوشته شده در ساعت ٢:٤۱ ب.ظ توسط رسول گلی زاده
از دست نوشته های شهید سید حسین علم الهدی
راستی چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم.
آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی ام. باشد تا این دل پرهیجان و پرطپش را آرامش دهد و بعد با آن برای خود توشه بسازم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.آیات جهاد را، شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل، صالح.... همه را پیدا کنم و سنگرم کلاس درسم باشد.و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم گردد سنگرم قبله دومم گردد. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند.در دل سنگر، خدا سخن می گوید.
خدایا! ای نزدیک ترین مونس به دوستانت. خدایا اگر من در دل سنگرم؛ تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری، تنهایی چیست؟
* زمان عاشورا
این خانه کوچک، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است و فریاد است، غوغاست.صدای پرمحبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور...
بغض گلویم را گرفته قطرات اشکم هدیه تان باد.
تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است.
خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان.
در این چند روز با خاک انس گرفتم. بوی خاک گرفته ام، رنگ خاک گرفته ام، حال می فهمم که چرا پیامبر(ص) علی بن ابیطالب(ع) را ابوتراب نامید. حال می فهمم که علی بن ابیطالب(ع) که می فرماید سجده های نماز وحرکت اول خم شدن به روی مهر این معنا را می دهد که خاک بوده ایم.حرکت دوم این معنی را دارد که از خاک برخاسته ایم، متولد شدیم.حرکت سوم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک باز می گردیم، مرگ.
و حرکت چهارم برخاستن به این معنی است که دوباره زنده می شویم - حیات قیامت.اما در این سنگر همیشه در کنار خاکیم، خاک پناهگاهمان است.روزها صدای رگبار و خمپاره گوش ها را کر می کند و شبها سکوت صدای تک تیرها صدای حرکت آب و ناگهان سکوت شب با فریاد ا... اکبر برادران شبیخون شکسته می شود.در این خانه کوچک که انتخاب کرده ام روزها، لحظات به گونه ای می گذرد و شب ها بگونه ای دیگر. روزها با خود در تنهایی سخن می گویم و با دوستانم در جمع، در نماز جماعت، در لحظاتی که اسلحه را بر دوش دارم به فکر شمشیر علی بن ابیطالب(ع)، ذوالفقار می افتم، به فکر اسلحه ابوذر می افتم و دست پرتوان او.
خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک گردان. امام امت هم به تازگی برای پاسداران سخن گفته اما چه سخنانی، با این حرفهای امام شرم دارم که حتی در اندیشه ام خود را پاسدار تصور کنم.
* عمق غربت و اوج عزت
من در سنگر هستم در این خانه محقر در این خانه فریاد و سکوت. فریاد عشق و سکوت تنهایی. در این خانه سرد و گرم. سردی زمستان و گرمای خون. در این خانه ساکن و پرجوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت ، خانه نمناک و شیرین نم آب باران و طعم شیرینی و لذت شهادت ، خانه بی شکل و زیبا بی شکلی ساختمان و زیبایی ایمان. خانه کوچک و با عظمت کوچکی قبر و عظمت آسمان.
امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهی ،شب چه باشکوه است. من به یاد انس علی بن ابیطالب(ع) با تاریکی شب و تنهایی او می افتم او با این آسمان پرستاره سخن می گفت. سر در چاه نخلستان می کرد و می گریست.راستی فاصله اش با من زیاد نیست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کیلومتر است.
خدایا این سرزمین پاک در دست این ناپاکان است. در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی(ع) برمی خاست به نخلستان می رفت. فاطمه(س) وضو می گرفت، پیامبر(ص) به مسجد می رفت حسن و حسین(ع) به عبادت می پرداختند. در این دل شب ابوذر برمی خیزد نماز شب می خواند، سلمان برمی خیزد قرآن می خواند، صدای او را می شنوی؟
و این یاران در درگاه هیچ سخنی ندارند جزآنکه می گویند
و ما کان قولهم الا ان قالوا
1 - ربنا اغفرلنا ذنوبنا
2 - و اسرافنا فی امرنا
3 - و ثبت اقدامنا
4 - وانصرنا علی القوم الکافرین
بلال - ابوذر - صهیب - کمیل - مالک اشتر - مصعب و.....
اینان یاران پیامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پیروز شدند،خدایا مرا به آنان نزدیک کن. علی(ع) در نهج البلاغه در وصف آنان سخن می گوید. خدایا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.
[ تگ ها : خاطرات ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:۳٤ ق.ظ توسط رسول گلی زاده
مادر حسین که روزهای اول تنها برای به دست آوردن جسد گلگون کفن حسین بی تابی می کرد، با یاد آوری مادران صدر اسلام گفت: همانطور که مادر یکی از مجاهدین صدر اسلام وقتی دشمن کافر سربریده فرزندش را به سوی مادر پرتاب می کند می گوید: من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی گیرم و چون امام فرموده است جوانان ما مانند جوانان صدر اسلام هستند، من نیز مانند مادران صدر اسلام جسد مطهر فرزندم را هم به خدا هدیه می دهم.
مادر شهید حسین می گوید:تنها از خدا می خواهم که این قربانی شهید را بپذیرد و قطره قطره خون پاک حسین سبب افزایش عمر امام عزیز و پیروزی انقلاب اسلامی گردد و اگر امام فرمان دهندمن و همه فرزندانم به جبهه می رویم تا ضربه ای حتی به اندازه پرتاب یک سنگ به کفار بزنیم و از اسلام دفاع کنیم.
حضرت امام! من به همراه مادر همه شهدا تصمیم گرفته ایم که اگر اجازه فرمایید ما هم به جبهه برویم و حداقل یک سنگی به قلب دشمن کافر که حتی اجساد عزیزانمان را به ما ندادند پرتاب کنیم و ما هم مانند فرزندانمان شهید شویم. امام فرمودند که نه، همین که شما چنین فرزندانی دارید، این بالاترین اجر است، شما باید صبر کنید و دعا کنید برای پیروزی اسلام.
مادر حسین گفتند : حضرت امام ، حسین امسال قرار بود از طرف سپاه به مکه مشرف گردد. امام فرمودند ناراحت نباشید حالا بالاتر از مکه رفته است.
[ تگ ها : بسیج ، خاطرات ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:۳٦ ق.ظ توسط رسول گلی زاده
روزی که برای مصاحبه با آقای نخعی به منزل ایشان رفتم، باران نم نم می بارید، هوا گرفته بود ... آفتاب کمرنگی روی زمین پهن شده بود.
اول مصاحبه، آقای نخعی از خودش گفت.
گفت متولد 1342 است که البته دخترش زود گفت نه! 1345 و آقای نخعی گفت: "ملاک، شناسنامه است."
"علی اکبر نخعی" 19 سال است که جانباز 70 درصد قطع نخاع است. او 19 سال است با مشکلات جانبازی اش دست و پنجه نرم
می کند. البته دیگر مبارزه نمی کند، انگار با دردهایش کنار آمده و با آنها مهربان شده است.
آقای نخعی، بعد از تمام شدن جنگ، تحصیلاتش را ادامه داده است. او تدریس می کند و می نویسد. اکثر لحظاتش را پشت میز رایانه اش می گذراند و می نویسد. از دوستانش، یارانش، از روزهایی که هوا مثل این روزها گرفته نبود، از دل تنگش و دل تنگی می نویسد. او تایپ می کند و می نویسد، از رشته مورد علاقه اش؛ "زبان انگلیسی".
مصاحبه تمام شد، وقتی از منزل آقای نخعی بیرون آمدم؛ دیگر باران نم نم نمی بارید. باران شدت گرفته بود، آفتاب کم رنگ هم رفته بود، آسمان سیاه تر شده بود، تاکسی گرفتم، حوصله لذت بردن از باران و خیس شدن را نداشتم، دوست داشتم دور از گرفتگی هوا کمی فکر کنم. دوست داشتم به این فکر کنم که چرا با سؤال آخر، تازه همه چیز شروع شد.
٭٭٭
آقای نخعی، چند ساله بودید که به جبهه رفتید و در کدام عملیات جانباز شدید؟
16 ساله بودم که به جبهه رفتم و در 20 سالگی در عملیات کربلای پنج در شلمچه جانباز قطع نخاع شدم. مدت 19 سال است که جانباز هستم.
در حال حاضر چه می کنید؟
بعد از جانباز شدن، به خاطر شرایط جسمی و روحی ام، تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم؛ چون تنها راهی بود که با آن می توانستم دوباره در جریان زندگی باشم.
به همین خاطر، در رشته زبان و ادبیات انگلیسی تحصیلاتم را ادامه دادم و الان هم تدریس می کنم. مدت 6 سال است که با دفتر تبلیغات اسلامی گروه فلسفه و دین پژوهی و 2 سال هم با مرکز جهانی علوم اسلامی همکاری می کنم.
[ تگ ها : خاطرات ]
+ نوشته شده در ساعت ٦:۳٧ ب.ظ توسط رسول گلی زاده
با استاد، دانشجو، دانش آموز، رزمنده، جانباز و حتی بانوی خانه دار بسیجی داشتیم، پرسیدیم: بسیجی
بودن چه حس و حالی دارد و این حس و حال چه مسؤولیتهایی را به دنبال خود دارد؟
همه با یک محتوا و در یک کلام گفتند : بسیج یعنی اخلاص و فداکاری و از خود گذشتگی و تنها ادبیات آنها متفاوت بود و این کلام نشان از تأثیر عمیق کلام حضرت امام «ره» بر تفکر بسیجی دارد.
بسیجی هیچ توقعی ندارد
مرتضی برمک از بسیجیانی بوده است که در عملیات رمضان اسیر می شود و 8 سال در اسارت دشمن بوده است. او پس از آزادی ادامه تحصیل داده و کارشناسی مترجمی زبان گرفته و در حال حاضر بازنشسته است.این آزاده بسیجی در جواب خبرنگار ما که می پرسد بسیجی بودن چه حس و حالی دارد و این حس و حال چه مسؤولیتهایی را به دنبال دارد، می گوید: امام(ره) فرمودند بسیج لشکر مخلص خداست. حس من هم همین است. بنده فکر می کنم تمام علت موفقیتهای بسیج برمی گردد به ریشه همین کلمه و واژه و آن هم اخلاص است یعنی لشکری خالص که خدمتگزار کشور و مردم کشورش است و هیچ توقعی هم از هیچکس ندارد.من دوست دارم بسیجی ها حس و حال زمان جنگ را داشته باشند. خیلی تعریف ساده ای است حس و حال زمان جنگ، همان بی غل و غشی و بی توقعی؛ کارها را بدون توقع انجام دادن که از اول هم قرارمان بر این بود که همه پاداشها را از خدا و اهل بیت (ع) بگیریم همین. پس در یک کلام بسیج یعنی اخلاص و فداکاری.
[ تگ ها : خاطرات ، بسیج و نقش بسیج در جامعه ]
+ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ب.ظ توسط رسول گلی زاده
شب عملیات بود. عملیات بدر. نمازهای شب عملیات حال و هوای مخصوص خودش را داشت. در نماز آن شب، دیگر همه ریاها و همه شک ها و دودلی ها بیرون می ریخت. بچه ها با خدا رو راست می شدند با خودشان هم. نماز عشق بود و جدایی. بعضی ها مطمئن بودند آخرین نمازشان
است و وداع. یکی از بچه های پادگان دوکوهه بود که من عاشق صفا و سادگی جانمازش شدم. با مهری کوچک و تسبیحی ساده. چند بار به او گفته بودم، به شوخی و جدی که جانمازت را بده به من. آخر گفت: اگر شهید نشدم که خودم لازم دارم، ولی اگر شهید شدم مال تو.
گفتم: پس اگر شب عملیات با هم بودیم و تو شهید شدی، من برش می دارم. بعد هر دو خندیدیم.
ظهر بعد از عملیات بود. دوباره جانمازش را پهن کرد. با همان صفای همیشگی شروع کرد. جزو یکی از داوطلبان بود که قرار بود بروند جلو، شکار تانک؛ رفتند جلو. چهارده تانک دشمن را به آتش کشیدند. بعد یک گلوله توپ مستقیم خورده بود توی پایش و بعد از آن، یک ترکش توی سر و یکی به پهلو.
من جزو تیم بعدی بودم. داشتم رد می شدم که چشمم به او افتاد. نشستم بالای سر شهید، قلبم به هم فشرده شد. جانماز را در آوردم. همراه آن شیشه عطری بود. جانماز را پهن کردم روی صورتش و عطر را پاشیدم روی آن. چند لحظه همین طور نگه داشتم. بعد سریع جانماز را برداشتم و حرکت کردم.
هنوز آن جانماز را بعد از گذشت ده سال دارم. هنوز بوی آن عطر مانده است؛ در حالی که بارها آن را شسته ام و روی بند زیر آفتاب پهن کرده ام. بارها هم شده است که آن را گم کرده ام، اما از بوی عطرش آن را پیدا کرده ام .
راوی: سیدتقی میرسلیمی- تیپ یکم، لشگر 72 حضرت رسول(ص)
[ تگ ها : خاطرات ]
+ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ توسط رسول گلی زاده






